سربریز از عشق و دلبستگی،
به سبکی پری در آسمان،
چون پروانهای رها در بادم.
دلم دریاییست،
با امواجی آرام که در وجودم
خانه کردهاند،
و عشقی که چون نسیمی نرم
بر جانم میوزد.
بگذار از دلبستگیهایم برایت بگویم،
که چون برگهای رنگین
در باغ خیالم میرقصاند.
محبت به مانند بارانی نرم بر زمین روحم میبارد
تا لبخند را بر لبانم بنشاند.
نمیدانی که سبکی این لحظات
مرا چگونه به اوج میبرد،
تا جایی که فارغ از زمان و مکان
تنها با تو
پرواز کنم،
مانند پرندهای آزاد
با تمام عشق و دلبستگی،
خود را به تو
و تو را به خویش
پیوند زنم.
هیچ میدانستی؟
در دنیایم
تو تنها آسمانی هستی
که در آن پر میکشم؟
فریبا ستاری
اول از خودمان شروع کنیم.
از جایی که شاید فراموش کردهایم،
از درون خودمان.
آنجا که هنوز در اعماق روحمان جرقههایی از امید و زندگی پنهان است.
وقتی نورِ آگاهی به قلبمان میتابد، میفهمیم که تغییر از همین لحظه آغاز میشود،
از یک تصمیم کوچک.
اگر میخواهیم دنیای اطرافمان را زیباتر کنیم، باید اول آینهای باشیم برای انعکاس نوری که در خودمان پیدا کردهایم.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
#فریبا ستاری
میگویند
دزدی کار بدیست،
اما من دزد شعرهایت هستم،
همینطور عکسهایت،
گاهی هم صدایت را،
میان زمزمههای باد،
در نفسهایم پنهان میکنم.
کسی چه میداند؟
شاید در خیابانهای خاموش شهر،
دستم را در دستت گذاشته باشم،
بیآنکه بفهمی،
بیآنکه بگویی: «برو!»
گاهی هم زیر باران،
با تو قدم میزدم،
بیآنکه بدانی،
بیآنکه بپرسی: «اینجا چه میکنی؟»
راستی، دروغ چرا؟
بین خودمان بماند،
خیلی هم خوب است،
این دزدیهای کوچک،
این بازیهای بیگناه.
و یک راستی دیگر،
سالهاست در نبودنت
زندگی کردهام.
اما اگر باران پرسید،
یا اگر خیابانهای شب اعتراف کردند،
یا حتی اگر قطرهای از موهایم چکید،
و لباست خیس شد،
مبادا به کسی چیزی بگویی…
یا رسوایم کنی
خودت را بزن به آن راه .
و یک راستی دیگر باز…
من شاعر نیستم،
فقط گاهی،
روی کاغذ،
به جای تو…
زندگی میکنم.
— فریبا ستاری
عشق را نوشیدیم،
بوسه را چشیدیم،
و طعم همنفس شدن را
هرگز از خاطر نبردیم.
فاصلهها را تاب آوردیم،
دوریها را به اشک سپردیم،
و نفسهایمان را
با آه زنده نگه داشتیم.
تا شاید روزی
دیداری بر سرنوشتمان رقم بخورد.
اما ترس من،
نه از این دیدار دوباره،
که از زخم تازهشدن دردهاست؛
دردی که مرهمی ندارد
جز وصال.
میترسم
از بیدار شدن،
از خوابهایی که تنها
وصال را در رویاها میگنجانند.
کاش هرگز
از این خوابها
بیدار نمیشدیم.
فریبا ستاری
زندگی،
این نغمهی کوتاه،
بیتکرار،
چون نسیمی
بر پهنه های دریا میگذرد.
لحظهها،
دانههای مرواریدند
که از بند زمان میگریزند
و در صندوقچهی خاطرات
جا میگیرند.
از هر دم آن لذتی بجوی؛
که این جهان،
بس زودگذر است.
هر آنچه از دل امروز میکاری،
در فردای خویش
مییابی.
بگذار زخمهای دیروز
در افق فراموشی محو شوند،
و رؤیاهای فردا را
به نوری
از امید و تلاش
مزین کن.
زندگی کوتاه است،
اما کوتاهیاش
به هر لحظه
طعم جاودانگی میبخشد.
پس بنوش
از جام لحظهها،
برقص
با نغمهی حال،
و بدرخش
در نور حضورت.
تو،
ای رهگذر،
تنها یکبار
از این مسیر
عبور خواهی کرد.
فریبا ستاری